اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1479

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

كافران‌اند ؟ ! ابو بكر گفت : بلى . عمر گفت : أ ليس الله منجز وعده گفت : نه خدا وعدهء خود راست خواهد كردن ؟ ! و از اين وعده آن خواست كه خداى تعالى گفته بود : لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ . ابو بكر صديق گفت : بلى . عمر گفت : چون دين ما دين اسلام است و حق است و ايشان مشرك‌اند و دين ايشان باطل است ، و او پيغامبر خدا است و حق است و وعدهء خدا راست است كه ما را به مكه درآرد آمن ، و هيچ‌كس با ما بدى نتواند كردن ، اين ذل صلح كردن چرا است ؟ ابو بكر صديق گفت برو به آنجا رو كه علامت است و هم آنجا بايست . يعنى ترا به اعتراض كردن كار نيست . تو و ما همه كهترانيم ، ما را طاعت داشتن و خاموشى رسد . عمر را هم خبر نبود تا به نزديك پيغامبر آمد و با پيغمبر همين سخنان بگفت كه با ابو بكر گفته بود . پيغمبر عليه السلام او را همان جواب داد كه ابو بكر داده بود و گفت : من بندهء خداام و رسول اوام ، امر او را خلاف نتوانم كرد ، يعنى [ 150 ب ] اين صلح به امر او مىكنم . و در زير اين اشارتى است كه چون من رسولم و بنده‌ام و آنچه كنم ترا بر من اعتراض نرسد كه آنگاه اين اعتراض بر حق باشد نه بر من . و نيز گفت : « و لن يضيعنى » و خدا مرا ضايع بنگذارد . يعنى خداوند من نزديك من متهم نيست كه با من آن كند كه مرا بد افتد . و اعتراض كردن متهم داشتن است . چون من دانم كه حق متهم نيست مرا بر او اعتراض نرسد . و چون تو دانى كه من هرچه كنم به امر حق كنم ترا بر من اعتراض نرسد . و شرح اين قصه را دليل مىآرد بر درستى حال غلبه كه شايد كه بنده مغلوب گردد در چيزى تا از حد ادب بيرون رود ، و با اين همه معذور باشد ؛ از بهر آنكه چون حق تعالى به مصالح بندگان متهم نيست خاصه به مصالح مصطفى عليه السلام ، و عمر رضى الله عنه لا محاله دانست كه مصطفى جز به امر حق كار نكند . پس عمر را اعتراض نمىرسيد ، لكن در حميت اسلام مغلوب گشت ، پاى از حد ادب بيرون نهاد ؛ و با اين همه حق او را معذور داشت . نبينى كه عتاب و ملامت نيامد .